تنهایم٬تلخم٬سردم.دیگر نه آغوش
تو جای ایمنی ست نه دستان
او پذیرنده ی تنهایی های من.
زلیخا وار به انتظار یوسف ام نشسته ام.شاید معجزتی..
نه "کسی درون من راه میرود"٬نه" وسوسه" ای دارم (حتی وسوسه ی زنده بودن)٬نه از خدمت رها
شده ام٬نه به آمدن میرحسین دل بسته ام٬نه از رفتن آن دیگری غمگین ام.خالی تر از این تا به حال
نبوده ام.
"ای تمامی دروازه های جهان!
مرا به باز یافتن فریاد گمشده ی خویش
مددی کنید!"
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/01/04ساعت
2:53 PM  توسط رکسانا
|
و من بدون احساس نوازش دست های تو
خواهم مرد
هرگز تن من میان بازوان تو نخواهد بود
به سان چمن تازه رسته
در پشت چهره ای خسته .
و مانند آب نخواهد بود
که از گوارایی چشمه سار
عطش بستر را پایان دهد .
و همچون شراب آتشین نخواهد بود
که رگ ها را در هم بکوبد و
از آن خود کند .
و من بدون احساس نوازش دست های تو
خواهم مرد .
( کلارا خانس )
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/11/29ساعت
3:46 PM  توسط رکسانا
|
این من بودم که با حماقتی وصف ناشدنی بر ایمان تو پا فشردم٬ و در نهایت حاصل این پا فشاری جز
ویرانی من نبود٬ تا اکنون بکوشم از میان ویرانه های وجودم چیزی به نام "من" را نیمه جان بیرون
بکشم..
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/11/22ساعت
12:23 PM  توسط رکسانا
|
آّه ای یقین گمشده
(ای تصمیم لرزان)
بازت نمی نهم..
(این فریاد مانده در گلو آنقدر دست و پا میزند٬ تا سر آخر خفه ام کند..)
+ نوشته شده در جمعه
1387/11/18ساعت
3:29 AM  توسط رکسانا
|
عجیبه٬ با اینکه بارون تورو از ما گرفت ولی هنوز بارونو دوست دارم.
تو بارون که رفتی
شبم زیر و رو شد
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/11/17ساعت
1:30 AM  توسط رکسانا
|
یا این سیستم خرابه یا من مریضم یا تلفن قطعه!
+ نوشته شده در جمعه
1387/11/04ساعت
10:15 PM  توسط رکسانا
|
ملول و مریض و غم زده در کنجی آرمیده ام..
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/10/30ساعت
0:34 AM  توسط رکسانا
|
بیزحمت یکی این خورشید رو مچاله کنه بندازه تو سطل آشغال
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/10/24ساعت
11:58 AM  توسط رکسانا
|